باید همراهی کنی .همراه شوی .پرواز کنی با من ، سوار بر اسب خیال .باید دل بدهی برای یک پرواز به دور دست . به زبان مشیری: تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم.تا کوچه باغ خاطره های گریز پای .تا شهر یادها ....

سوار شو ترک سمند سرکش و جادویی کلمات.سوار بر شراب کلام . سوار براسب تک شاخ سفید با یالهای بلند .دستت به من بده . سوار شو .اول یورتمه .بعد چهار نعل . باد می پیچد میان یالهای وحشی سفید .
 موهای افشان تو ، دشت پشت سرت را نوازش می کند  .بالهای نرم و لطیف تک شاخ گسترده می شود .صورتم به یالهای سپید می چسبانم .بوی تو را میدهد. تو گونه هایت را بر شانه ی من .

بال .بال .دوباره بال .
از دروازه ی خیال عبور می کنیم .اینجا هر تصوری ممکن است.  ما هم خداییم .هر چه تصور کنی تصویر می شود . من یک دشت پر از گلهای زرد تصور می کنم . تو یک دشت پر از گلهای سرخ میان ابرهای سپید .
هیس ... سکوت کن . فقط تصور کن .
یک میلیارد گل سر قرمز تصور می کنم از جنسی لطیف .تو کهکشانی را تصور می کنی که شکل قلب است .
من یک میلیار لاک قرمز برای تو خیال می کنم.
  می خواهم چیزهای هیجان آورتری تصور کنم .
 همچنان تک شاخ میان ابرها می تازد چهار نعل .همچنان نرمی صورتت را روی شانه ام احساس می کنم ..
سرمای بهاری جان آدم را تازه می کند
دلم آینده می خواهد
آینده تصویر میشود .
.پاییز است در اعماق جنگلی با درختان بلند  ایستاده ام .ابرها  میان درختان خوابیده اند . دودی سفید تر کنار کلبه ای چوبی روی آتشی سرخ می رقصد. چکمه های بلندی پوشیده ام موهای صورتم بلند و پر پشت شده . بارانی مدادی نیمه کهنه ای روی دوشم است چاق شده ام.موهای شقیقه هام سفید است.روی صندلی چوبی گهواره ای نشسته ام
انگار تا همین یک دقیقه قبل کتابی را می خوانده ام . چشمانم به دور دستی خیره مانده . سطر سوم آن صفحه از کتاب کلمه ایست  که نام توست.  پر رنگ تر جلوه می کند .
سالها از تو گذشته است ....

 همین کلبه و سکوت و توقف زمانی که روی نامت اتفاق افتاده . تاثیر تو را نشان می دهد  هنوز...

اثری از تو نیست انگار . حتی خودمم هم نمیدانم کجای زمین ایستاده ام .

می بینی ؟

.تو از اینکه شکم داشته باشم می ترسیدی .!!

چه شکمی زیر بارانیم پنهان کرده ام .

معلوم است  توی کلبه خالیست .پس تو کجایی؟ انگار سالهاست در بی خبری از تو گذشته است . سر می چرخانم .سمند سرکش خیال همچنان می تازد . دلم می خواهد آینده ی تو را  هم ببینم.  باز تصویر شکل می گیرد ...
 نمیدانم اینجا ایران است یا کجا . شهر است از ارتفاع ساختمانها مشخص است شهر بزرگی است. روی صندلی گهواره ای نشسته ای .کمی چروک زیر چشمانت افتاده . پخته تر و زیباتر شده ای . مادر شده ای و همچنان سکوت در چهره ات  موج می زند مثل همان سالها پیش .
کتابی روی پاهایت باز مانده .ازدواج کرده ای انگار . .خوش قیافه است همسرت .روزنامه می خواند . دوستش داری .دختر زیبا و دوست داشتنی ات آرام و لطیف کنار عروسکش  خوابیده است .
چشمان همسرت به تو خیره مانده . چشمان تو به جایی در دور دست .همین چند لحظه پیش برایش با ناز چایی آورده ای .دوستت دارد .  .رادیو روشن است . مجری شعر می خواند .شعر آشناست . صدای سه تار زمینه شعر است . نه شعر محمد است نه ساز محمد ولی جرقه ای ، شباهتی  تو را کشانده به سالهای دور.ان زمانی که نتوانسته بودم ....
خیره مانده ای به خاطرات گذشته .نفس عمیقی می کشی . سنگینی نگاه همسرت را حس می کنی .به صورتش نگاه می کنی .لبخند میزنی . بوسه ای از دور از کف دستانت به سویش پرواز میدهی .خوشحالی که ذهن تو را نمیتواند بخواند ...

خیال هر راهی می رود .

تصویر محو می شود . این تصویری نیست که من دوست داشته باشم!!
 دوباره تلاش می کنم دوباره خیال می کنم ...
 دوباره تصویر شکل میگیرد ..

  بدون اینکه تعطیل باشد بدون هیچ بهانه ای که آدم را مجبور به کاری خاص می کند ،جنگل رفته ای .دست دور گردن درختی انداخته ای و دورش می چرخی .میان سکون و سپیدی ابر .موهایت آبشار و آفتاب است وقتی چرخ میزنی .بلند قد .با دستان کشیده .تو  سالهاست سیگار نمی کشی  .با این وجود دلت سیگار می خواهد .پا روی برگهای خشکیده و رنگین کمانی پاییز می فشاری .به عمد صدایشان را در می اوری بلندتر از معمول . به کلبه ای چوبی وسط جنگلی با درختان بلند و مه گرفته نزدیک می شوی .کسی با بارانی مدادی نزدیک می شود .دست در کمرت حلقه می کند .همگام می شود .از زمین بلندت می کند .به چشمانت خیره می شود .روی تنه ی بریده شده ای از درخت می نشاندت روبرویت میزی چوبی با چوبهای جنگلی نامنظم برایت  ساخته است.هوس سیگارت را بلند می گویی .محمد گاه گاهی دور از چشم دخترش سیگاری دود می کند.حالا دخترش ، دخترت  خوابیده است .
کنارت می نشیند .سیگاری نم کشیده و مانده از نمی دام  کی  را  روشن می کند یه کام در میان ...

به فرصتی فکر می کنیم برای هماغوشی جلوی شومینه کلبه چوبی .شاید هفته بعد هم امدیم . شاید اصلا امدیم یک ماه در آرامش ماندیم ..
سمند خیال همچنان می تازد .و همچنان صورتت را روی شانه ام حس می کنم ...

 

 

 

پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!  

در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که

آب......... آب..........!  

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را

+ نوشته شده در  ساعت 12:21  توسط محمد قربانی |